خداشناسی در رباعیات عرفانی (قسمت هشتم)
رباعیات ذیل به این نکته اشاره دارند که انسان باید قدر و ارزش خود را بداند وحیف است انسانی که اشرف مخلوقات است و از ملائک درجۀ بالاتری دارد ،قدر خود را نداند و اوقات عمر را به هرزگی و بیهودگی سپری کند و از خداوند غافل شود.
دلا غافل زسبحانی چه حاصل مطیع نفس شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمیدانی چه حاصل(باباطاهر)
اندر ره حق چو چست وچالاک شوی
نور فلکی باز و بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت ناید
چون سایه مقیم خطۀ خاک شوی(مولوی)
گرد دیده وری مرد لقا باید شد
مستغرق وحدت خدا باید شد
جایی که بود وجود دریا دائم
مشغول به کوپله چرا باید شد(عطار)
و چقدر هم حیف است که انسان به جای پرداختن به اصل موضوع که همان هدف ازآفرینش خود و ورود در محفل قرب حقتعالی میباشد مشغول فرعیات شود و عمر خود را به بطالت بگذراند.
از ذرّه به اندازۀ ذرّات مپرس
یک وقت نگه دار و زاوقات مپرس
قصه چه کنی دراز در غصّه بسوز
در صنع نگه میکن و از ذات، مپرس(عطار)
در احادیث ائمۀ معصومین بارها آمده است که به جلوه های قدرت خداوند در جهان آفرینش بنگرید و از ذات خداوند نپرسید چرا که احاطۀ جزء بر کل محال است .
این همدم اندرون که دم میدهدت
امّید رسیدن بحرم می دهدت
تو تا دم آخرین دم او میخور
کان عشوه نباشد زکرم می دهدت(مولوی)
اگر انسان به ندای قلب خود گوش فرا دهد ، فطرت سالم ،آدمی را همواره به راه راست میخواند و حضرت علی (ع) نیز میفرمایند که هر کس در درون خود اندرز دهنده ای نداشته باشد ،اندرز دیگران فایده ای به حالش نخواهد داشت.
سر گشته دلا، بدوست از جان راه است
ای گمشده آشکار و پنهان راهست
گر شش جهتت بسته شود باک مدار
کز قعر نهادت سوی جانان راهست(مولوی)
آری از قعر نهاد انسان به سوی جانان راهی هست امّا برخی انسانها این راه را می بندند و بر دلهای آنها مهر زده میشود که دیگر فهم حقایق نمی کنند.
اینطرفه که یار در دل من گنجد
جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد
صد عالم ودر چشمۀ سوزن گنجد(مولوی)
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم(مولوی)
آنکس که تو رانقش کند او تنها
تنها نگذاردت میان سودا
در خانۀ تصویر تو یعنی دل تو
بر رویاند دو صد حریف زیبا(مولوی)
آن وقت که این انجم و افلاک نبود
وین آب وهوا و آتش وخاک نبود
اسرار یگانگی سبق می گفتم
وین قالب واین نوا و اِدراک نبود(ابوسعید)
و ای انسان ستارگان و کهکشانهایی به این عظمت جلوه های آفرینش خداوند میباشند تا با مشاهدۀ اینها به عظمت خالق پی ببری و اگر دنبال جام جهان نمای هستی که همه چیز و همۀ اسرار عالم را به تو بنمایاند ،بدان که آن دل خودت است به شرط آنکه زنگارها را از آن بزدایی.
ای مرغ عجب ستارگان چینۀ توست
از روز الست عهدِ دیرینۀ توست
گر جام ِ جهان نمای می جویی تو
در صندوقی نهاده در سینۀ توست(عطار)
تا عالم جهلِ خود نگردی به نخست
هر اصل که در علم نهی نیست درست
ای بس که دلم به خونابه بشست
در حسرت نایافت و نیافت آنچه بجست(عطار)
آری برای بهره بدن واقعی از علوم و معارف ابتدا باید از غرض ورزیها و تعصبات بیجا و غرورهای کاذب دست برداریم و اعتراف کنیم به جهل خود و اگر با پیش داوری به مطالعۀ هر کتابی بپردازیم ،نتیجۀ مطلوب حاصل نخواهد شد که غرض ورزی پرده ای بر روی علم و هنر میکشد و ما را از دریافت آن محروم میکند و به قول مولوی :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد